وقتی تنها به زیبایی فکر می کنم
و شبیه خورشید در طلوع٬ زمین در تکاپوست
وقتی زشتی هم رخ می نمایاند.
علفهای هرز و گلهای در خاک
خاک ریشه هر دو را در خود دارد٬ بی قضاوت به من بگو
کدام یک مخلوق خدا نیستند؟!
دلم از این غصه٬ گرفتاری این همه خوانخواری و تبهکاری گرفته بود. رفتم سراغ دوستم... گفتم بیا به خاطر یک لحظه فراموشی پیمانه ای چند می بزنیم.
به زیر درخت مویی که تنها درخت خانه ی ما بود پناه بردیم. هنوز اولین پیمانه ی شراب را سر نکشیده بودیم که یک قطره آب از شکستگی یک شاخه ی سر شکسته٬ به دامنم فرو غلتید با تعجب از دوستم پرسیدم : این قطره چه بود؟ از کجا بارید؟ در آسمان که از ابر خبری نیست.... دوستم پاسخی داد که روحم را تکان داد٬ گفت:(درخت مو است که گریه می کند٬می خواهد به ما بفهماند که ای بی انصاف ها لا اقل خون مرا جلوی چشم من نخورید.)
کارو
تو نیستی و صدای تو هوای خوب این خونه است
صدای پای عطر گل صدای عشق دیوونه است
تو از من دور و من دلتنگ تو آبادی و من ویرون
همیشه مقصد این بوده یکی خندون یکی گریون
خودت نیستی صدات مونده صدات چشمامو گریونده
دلم روی زمین مونده فقط از تو همین مونده
در چشمان تو تنها هزاران ستاره.چشم تو و قرصی نان و قدری شعر مرا از حصه ی جهان بی نیاز می کند.
*هاوری*